شازده پاشاشازده پاشا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

کودکانه های پاشا

برای پسرم

مامان که شدم.. برای پسرم یه عروسک مسخرم وبهش میگم اگه ازون خوب مراقبت کنی جایزه یه ماشینه....!!! بهش یادمیدم مسیول عروسکیه که انتخاب کرده حالاکه انتخابش کرده بایدبهترین صاحب دنیاباشه یادش میدم مسیول انتخابش باشه.....به پای انتخابش بمونه آخه دوست ندارم مثل مردای امروز باشه...همه زندگی شونومیزارن یه ماشین بخرن اونوقت منتظرن تاجایزش یه عالمه عروسک باشه... که یکی براش بخنده....یکی گریه کنه....یکی برقصه.....یکی هم مادر خانوادش بشه ولی هیچ وقت یادنمی گیره ازشون مراقبت کنه .....اگه قول داد سر قولش بمونه... بهش یادمیدم یا یه بازی روشروع نکنه یااگه شروع کرد  مسیولیت کاراشوقبول کنه.......جانزنه.......کم نیاره...... خلاصه که یا...
19 فروردين 1393

تزیین تخم مرغ

من امسال تخم مرغ هفت سینم رواینطوری تزیین کردم.یکدفعه ایدش به ذهنم رسید.البته فکرمیکنم بایدپروانه های بیشتری روش بذارم.. ...
26 اسفند 1392

پدربزرگم دلم تورامی خواهد...

چندی پیش مرگ تورادرآغوش گرفت.وبرای همیشه ازپیشمان رفتی.وقتی برای وداع امده بودیم خوابیده بودی...خوابی ابدی.آرامشی که دروجودت موج میزدرا تاآن زمان دروجودت نیافته بودم.میخواستندتن نحیفت راببرندسردخانه...صدای آمبولانس که آمد،تورادربرانکاردگذاشتند.صدای گریه ی تنهایی مادرم به گوشم می رسید..امامنهنوزمانده بودم درمیان بهت.باورنداشتم نبودنت را...وقتی تورادرخاک می گذاشتند دیگرفهمیدم تورفتی...توراهمچون گنجی ارزشمند زیرخروارهاخاک پنهانت کردند. آه...... چه کسی باورمی کردآن دستان نحیف که توازشگر موهای نیمه سپیدمادرم بود،اکنون دراین خاکهای سردمدفون می شود.صدای خاطره هایت هنوز درگوشم می پیچد...پدربزرگ همه چیزراباخودبردی ..... آخردلم تنگ می شود...
22 اسفند 1392

جشن عیدموسسه

نازگلم امروزازطرف موسسه براتون جشن سال نوگرفته بودن.شماهم که دیشب ازذوقت ساعتنه نشده خوابیدی وبرخلاف انتظارم،صبح باگریه وبه زوربیدارت کردم تابری موسسه.البته وقتی داشتی گریه میکردی که میخوام بخوابم دیگه نمیدونستم چطوری برات زبون بریزم،تاگفتم که قراره باماشین بزرگ برین سالن جشن مثل برق ازجات پریدی وسه دقیقه ای حاضرشدی.باباجونی هم که دیدشماذوق کردی واسه رفتن سریع حاضرشدوباهم رفتین توپارکینگ به سمت ماشین.ساعت 1هم اومدم دنبالت که دیدم بلههههه،حسابی بازی کردی ورقصیدی و خسته شدی.یعنی انقدرخسته بودی که راه سه چهار دقیقه ای تا خونه روتو یه ربع طول کشیدبیایم. ...
19 اسفند 1392

سرم......نفسم..........

پسرم..... شیرمردمن.... مینویسم برایت تاحک کنی درکنج یادت.... مردکه شدی.... هرچند مغرور... هرچندصادق.... هرچندساده..... هرچند جذاب هرچندتوانگر.... درست....... اماگاهی برای فتح یک وجب ازجغرافیای زن بایدبه زانوبیفتی..... بفهم.... داردناز تو رامی کشد...زنی که ازغرور خورشید هم به گرد پایش نمی رسد... موهایش رانوازش کن.... قبل از اینکه سپید شوند.... زن است دیگر...دوست دارد نوازشت را.... ولی باهوش هم هست ....فرق ریا با صداقت رامی فهمد....!!!! ...
17 اسفند 1392

طراحی تخم مرغ باپوست پیاز

این روش رنگ کردن تخم مرغ خیلی زیباومناسب عیدنوروزه برگهای موردنظرتون روباآب روی تخم مرغ بچسبونیدوروی اون روبادست یاقلموبکشین تاخوب بچسبه. قسمت نازک جوراب زنانه روجداکنیدوتخم مرغ رودرون  جوراب قراردهید جوراب روخوب دور تخم مرغ بکشیدتانازک ومحکم بشه وته اوروبانخ یاگره زدن دور تخم مرغ سفت ومحکم ثابت کنین پوست پیازهاتون روکه بااب جوشاندین وخوب رنگش روبه اب داد  ازروی گازبردارین و تخم مرغهاتون روبه ابش اضافه کنید حدود15 الی 20 دقیقه تخم مرغهاروباآب بجوشونید ودرآخرازآب خارج کنید به آرامی میتونین جورابهارواز دور تخم مرغ بازکنیدو برگهاروهم باناخن خیلی آروم ازروی تخم مرغها بردارین ...
15 اسفند 1392